مادر يكي از شاگردام بود حدود 32 يا 33 سالش بود تو مدرسه
يه بار براي مشاوره اومد پيشم
گفت ميخوام باهاتون مشورت كنم
گفتم بفرماييد:
گفت دوساله شوهرم فوت كرده من پيش مادرم وخواهرم زندگي
ميكنم
ولي خيلي باهاشون مشكل دارم منم خيلي عصبي هستم به
خاطر تنهايي ونيازهايي كه دارم....نگران دخترم هم هستم
بدون اينكه من بگم خودش راه ازدواج موقت را بهتر برا خودش
ميدونست و مي خواست نظر منو بدونه....
منم تاييدش كردم وگفتم اگر شخص مناسبتونو پيدا كرديد حتما
اقدام كنيد و راهنماييهاي ديگه مخصوصا راجع به دخترش...آرومتر
شده بود وتشكر كرد...وبعدشم با رضایت رفت
وقتی رفت یه چیز ذهنمو مشغول کرد اینکه:
فقط روم نشد خودم ازش درخواست ازدواج كنم به نظرم اومد
شرط مروت ومردونگي نبود به كسي كه به نيت مشاوره
وخيرخواهي پيش اومده طمعي داشته باشم و وقتي رفت
وجدانم ازين جهت راحت راحت بود
نظر شما چيه ؟
كار درستي كردم؟
|
+| نوشته شده توسط
محسن در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
|